شمارهٔ ۱۴۲
دل بیچارهام گم شد به کوی یار میجویمدل گمگشتهٔ خود را از آن دلدار میجویم
ز گلشنهای روحانی چنین بلبل که من دارمقفس چون بشکند او را در آن گلزار میجویم
چو چشم او به عیاری روان و قلب میدزددمن بیدل متاع خود از آن عیار میجویم
چو دانستم که آن عیسی پی تیمار میآیددل آشفته خود را کنون بیمار میجویم
چنان با سوز عشق او خوشستم دل که در محشربه جای شربت کوثر حریق نار میجویم
اگر گهگه ز بیخویشی نظر در عالم اندازماز او آیینه میسازم در او دیدار میجویم
چنان بختی که در خوابش شهنشاهان همییابندچو رهبر بخت بیدارش من بیدار میجویم
حسین این تاجداریها مرا کی در نظر آیدسر سودایی خود را به زیر دار میجویم