شمارهٔ ۱۲۳
دیوانه گشتم بی آن پریوشدارم چو زلفش حالی مشوش
از اشک دیده وز سوز سینهخشتست بالین خاکست مفرش
بی نقش رویت رخسار زردماز اشک گلگون گشته منقش
دور از تو گوئی ای نور دیدهگاهی در آبم گاهی در آتش
تا کی گذارم ای مونس جانبی تو حیاتی چون مرگ ناخوش
در کوی محنت دل گشته قربانتیر غمت را جان گشته ترکش
عقل و دل و دین مال و تن و جانبی تو نخواهم پیوند این شش
عاشق نخواهد جز درد دردتگر رند خواهد صهبای بیغش
چشم حسین از نقش خیالتمانند جنت باغی است دلکش