شمارهٔ ۱۱۹
خوشا جانی که بستاند بدست خویش جانانشزهی عیدی که عاشق را کشد از بهر قربانش
چو لاله داغ دل باید چو غنچه چاک پیراهنکه تا یابد مشام جان شمیمی از گلستانش
بکن پیراهن هستی ز شوقش چاک تا دامنکه سر در عین بیخویشی برآری از گریبانش
چو اندر خلوت خاصش بدین هستی نمی گنجیز دربانش چه میپرسی چو حلقه پیش دربانش
گر از آب حیات ای دل بمنت میدهد خضرتچو تو هستی زمستانش بخاکش ریز و مستانش
شراب از اشک گلگون و کباب از دل کند جانماگر گردد شبی جانان ز روی لطف مهمانش
مرا عاشق چنان باید که روز حشر نفریبدنعیم جنت اعلی ریاض خلد رضوانش
خرد در کفر و در ایمان بسی دیباچه پردازدچو عشق آتش برافروزد بسوزد کفر و ایمانش
برون کن پنبه غفلت ز گوش جان خود یکدمبیا پیش حسین آنگه شنو اسرار پنهانش