گنج

شمارهٔ ۱۲۰

قافیه: انخویش۹ بیت
این منم ره یافته در مجلس سلطان خویشجان دهم شکرانه چون دیدم رخ جانان خویش
دیگران گر سیم و زر آرند از بهر نثارمن نثار حضرت جانانه سازم جان خویش
دارم از دیده شرابی و کبابی از جگرتا خیال دوست را آرم شبی مهمان خویش
داشتم پیمان که از پیمانه باشم مجتنبباده چون پیمود ساقی رستم از پیمان خویش
راز من از اشک سرخ و روی زردم فاش شدمن نکردم آشکارا قصه پنهان خویش
از جراحتهای او داریم راحتها بسیزانکه از دردش همی یابد دلم درمان خویش
جوهر کان را سلاطین معانی طالبندشکر ایزد را که باری یافتم در کان خویش
گوهر کان را نمی یابند غواصان عشقشادی جان کسی کو یافت در عمان خویش
شادی دنیا و هم عقبی شود آن حسیناین گدا را از کرم گر تو بخوانی آن خویش