گنج

شمارهٔ ۱۰۴

بر آستان خرابات عشق مستانندکه نقد هر دو جهان را بهیچ نستانند
براق همت عالی بتازیانه شوقدر آن فضا که بجز دوست نیست میرانند
ز هر چه هست بکلی دو دیده بردوزندولی ز روی دلارام خویش نتوانند
نظر حرام شناسند جز بروی حبیببغیر دوست خود اندر جهان نمیدانند
گدای کوی نیازند و خاک راه ولیکفراز مسند اقلیم عشق سلطانند
شهان بی حشم و مفلسان محتشمنداز این طوایف رسمی بکس نمیمانند
فتاده بی سر و پایند بر در دلدارولی بگاه روش سروران میدانند
چو لاله گرچه بسی داغ بر جگر دارندز شوق چون گل سوری همیشه خندانند
برای آنکه ز غیرت بغیر دل ندهندبر آستانه دل چون حسین دربانند