شمارهٔ ۱۰۳
سحرگه باد نوروزی چو از گلزار میآیدمرا از بهر جانبخشی نسیم یار میآید
به بوی زلف رخسارش چو من سوی چمن آیمگل و سنبل به چشم من سنان و خار میآید
توانم در ره جانان به آسانی سپردن جانولیکن زیستن بیدوست بس دشوار میآید
دلم آزرده و مجروح مرهم یافتن مشکلدگر هر لحظه آزاری بر این آزار میآید
اگر در گوشهای تنها حدیث درددل گویمفغان و ناله و آه از در و دیوار میآید
چو لاله داغ دل دارم که بی دلدار در گلشنچو در گل بنگرم یادم از آن رخسار میآید
حسین ار وصل دریابی نثار دوست کن جان راکه جان بهر چنین روزی مرا در کار میآید