شمارهٔ ۱۰۲
عاشقان چون با خیال یار خود پرداختندخلوت دل را ز غیر دوست خالی ساختند
هر دم از نور تجلی چهره ها افروختنددر سعادت بر سر عالم علم افراختند
تا ز اکسیر سعادت مس خود را زر کنندنقد دل در بوته سودای او بگداختند
از جمال دوست ناگه عید اکبر یافتهتیغ قربان بر سر نفس بهیمی آختند
حال این آشفتگان درد را از ما بپرسکاندرین گوشه بذکر دوست چون پرداختند
گه چو عود از آتش هجر عزیزان سوختندگه چو نی با شکر لبهای جانان ساختند
منزل ادنای ایشان قاب قوسین آمدهاسب همت را چو در میدان وحدت تاختند
چون دل پردرد ایشان تختگاه عشق شدرخت غیر از گوشه خاطر برون انداختند
نقد جان اندر قمارستان وحدت ای حسینبا حریف نرد درد عاشقی درباختند