گنج

شمارهٔ ۱۰۱

قافیه: وزیکند۷ بیت
هر که را سلطان ما بیچارگی روزی کندبازش از روی عنایت چاره آموزی کند
شمع در آتش نهد پروانه را وز بهر اوگاه در مجلس بگرید گاه دلسوزی کند
سوی درگاهش نیابد عاشق سرگشته راهگرنه انوار جمال او قلاووزی کند
هم جراحت زو رسد هم راحت دلها از اوگاه دل را پاره سازد گاه دلدوزی کند
آن کند با جان مشتاقان نسیم وصل اوکاندر اطراف حدایق باد نوروزی کند
گو میفروز آسمان هرگز چراغ صبح راماه من چون چهره بگشاید شب افروزی کند
گر حسین از طلعت دیدار یابد بهره ایطالع او بر فلک پیوسته فیروزی کند