شمارهٔ ۱۰۰
رندان که مقیمان خرابات الستنداز غمزه ساقی همه آشفته و مستند
برخاسته اند از سر مستی بارادتزانروز که در میکده عشق نشستند
تا چشم بنظاره آن یار گشادنداز دیدن اغیار همه دیده ببستند
زان شورش و مستی که ز هستی نهراسندنشکفت اگر ساغر و پیمانه شکستند
از نشئه آن باده که از عشق قدیمستاز جوی حوادث همه یکبار بجستند
دست از همه آفاق فشاندند ز غیرتای دوست بیندیش که باری ز چه رستند
از ذوق بلا نوش خرابات خرابنددر شوق بلی گوی مناجات الستند
از هستی خود جانب مستی بگریزندتا خلق ندانند که این طایفه هستند
مانند حسین از سر کونین گذشتندبا این همه از طعن بداندیش نرستند