گنج

بخش ۷ - در تعریف سخن و سبب نظم کتاب

۲۳ بیت
سخن سردفتر دیوان عشقستسخن گنجینه سلطان عشقست
ز دل فیضی که جویی جز سخن نیستچه گفتم؟ هر چه گویی جز سخن نیست
سخن سرچشمه دریای عقلستسخن سرمایه درهای عقلست
خرد را نص قاطع جز بیان نیستزبان تیغ جز تیغ زبان نیست
سخن ظاهر کند سوز نهان راز شمع دل برافروزد جهان را
گر او بر صفحه عالم نبودینشان از عالم و آدم نبودی
چسان از رفته و آینده گفتی؟که چندین معنی پاینده گفتی؟
که در دل رحم دادی دلبران را؟مسلمان ساختی این کافران را
که مطرب را نشاط انگیز کردی؟هزار آتش بیک دم تیز کردی؟
سخن وحی است و ما عرش برینیمسخن سحرست و ما سحرآفرینیم
چه جای سحر و اعجاز مسیحست؟حیات ما ز گفتار فصیحست
بیک دم عالمی را زنده سازیموزان پس تا ابد پاینده سازیم
کسی خود بی سخن چون زنده ماند؟در اقلیم بقا پاینده ماند؟
خصوصا من، که جان من همینستحیات جاودان من همینست
ز در نظم باشد گفت و گویمز بحر شعر باشد آبرویم
همان بهتر که با این درفشانیشوم غواص دریای معانی
برون آرم ازین بحر گرامیدری چون گوهر نظم نظامی
که از ذکرش خرد بی هوش گرددز سر تا پای خسرو گوش گردد
بیآرایم بخلوت خانه فکرعروس فکر را چون شاهد بکر
الهی، این عروس حجله غیبکه بهر جلوه سر بر کرده از جیب
حریف مجلس اقبال بادا!رفیق بخت فرخ فال بادا!
تو دادی چون شب قدرش کمالیفزودی چون مه بدرش جمالی
جمالش را دمادم تازه گردانکمالش را بلند آوازه گردان