بخش ۴۸ - در فکر کار خود بودن و ترک دنیای بی بقای بی وفا کردن
دلا، دیگر بفکر کار خود باشچو خود یاری نداری، یار خود باش
تو سلطانی و تختت عرش والاستبپستی جا مکن، جای تو بالاست
برو جایی، که ما را جا نباشدچه جای ما؟ که جا را جا نباشد
رفیقان اندکی بودند و رفتنددرین منزل نیاسودند و رفتند
تو هم برخیز و بنشین با رفیقانمنه پا در طریق بی طریقان
تو شهباز هوای لامکانیزمین طی کن، که مرغ آسمانی
زمین هیچست و دوران هیچ بر هیچبرو نه چرخ گردون پیچ بر پیچ
بدورش قاف هم کوه بلاییستبگرد خلق پیچان اژدهاییست
ز کلک صنع، یارب، این چه قافست؟کزو چون قاف در دلها شکافست
ز دور چرخ دایم اضطرابیکزو حاصل نگردد رشته تابی
چو روز از مهر مشعل برفروزدز مهر خود جهانی را بسوزد
چو شب ظاهر کند کین نهان راز بی مهری سیه سازد جهان را
شب آن و روز این، یارب، چه سازیم؟سیه شد روز ما چون شب، چه سازیم؟
بود عالم همین ویرانه ای چندبهر ویرانه محنت خانه ای چند
بیک باران کلوخ او در آبستز یک توفان بنای او خرابست
بشهر او نشان آدمی نیستبدشت او گیاه خرمی نیست
اگر کوهست مأوای پلنگستوگر بحرست غوغای نهنگست
بهاراو گل حسرت شکفتهخزانش برگ عشرت را نهفته
زمستانش ز سردی سرد چون یختموز او ز گرمی همچو دوزخ
عناصر هم ندارد هیچ بنیادباین ارکان نگردد خانه آباد
ز آتش خرمن عمرت بسوزدهوا برخیزد، آتش بر فروزد
بدریای فنا آبت کند غرقفشاند خاکت آخر گرد بر فرق
سه فرزندی که نسل این چهارستیکی را کان گوهر اصل کارست
چو گوهر تاج شه را زیوری نیستولیکن خالی از دردسری نیست
دوم زان چیست؟ شاخی رسته از خاککه سر تا پای او خارست و خاشاک
سیم جز نوع حیوانی نباشددر اکثر رسم انسانی نباشد
حقیقت از هزاران در یکی نیستبدی بسیار و نیکی اندکی نیست
همه از روی صورت آدمی سارولی از راه معنی آدمی خوار
بکوی ناسپاسی پی فشردهبراه حق شناسی پی نبرده
الا، زین همرهان خود را جدا کنبایشان رو مکن، رو بر خدا کن