گنج

بخش ۴۷ - حکایت زلیخا که تا از بت پرستی روی برنتافت شرف محبت یوسف در نیافت

۲۲ بیت
زلیخا مدتی در عهد یوسفندیدی غیر اندوه و تأسف
ز کار خویش بهبودی ندیدیز سوداهای خود سودی ندیدی
اگر یوسف شدی چون ماه طالعشدی پیشش در و دیوار مانع
وگر خود سوی یوسف برگذشتیبرغمش از ره دیگر گذشتی
غم پیری نمی بر سنبلش ریختز آسیب خزان برگ گلش ریخت
سیه بادام او از جور ایامشد از عین سفیدی مغز بادام
بیاض روی او شد معجر اوببین کاخر چه آمد بر سر او؟
فشاند از چشمهای چشم خون بارهزاران قطره هچون دانه یار
بدینسان بود حال او که ناگاهدلش را بر غلط کردند آگاه
بتی در خانه از مردم نهان داشتکه او را قبله حاجت گمان داشت
درون خانه کارش بت پرستیبرون از عشق یوسف شور و مستی
بدل گفتا که: ای در عشق معیوبمحب را کی روا باشد دو محبوب؟
شد این بت سنگ راه آرزویمازان یوسف نمی آید بسویم
ز بهر بت شکستن سنگ برداشتبعزم صلح راه جنگ برداشت
شکست آن را بچالاکی و چستیوزان افتاد در کارش درستی
بآن سنگی که بت را خرد بشکستتو گفتی رخنه ایمان خود بست
چو بار دیگر آمد بر سر راهبرآمد یوسف توفیقش از چاه
ترحم کرد یوسف بر زلیخاجوانی را گرفت از سر زلیخا
سیه شد مردم چشم سفیدشبرآمد کوکب صبح امیدش
تو نیز، ای دل، اگر بت را شکستیز غوغای بتان جستی و رستی
الهی، از بتان ما را نگه داردل گمراه ما را رو بره آر
زلال معرفت در کام ما ریزشراب وحدت اندر جام ما ریز