گنج

بخش ۴۵ - حکایت آن عاشق که بسبب عزلت گوی سعادت در خم چوگان خود یافت

۵۲ بیت
همی خواندم که وقتی در دیاریگدایی شد اسیر شهریاری
چنان شد از شراب عشق مدهوشکه کرد از جمله عالم فراموش
دل از اندیشه کونین برداشتنه از دنیی، نه از عقبی خبر داشت
شهنشه میل چوگان داشت گاهیبجولان سوی میدان داشت راهی
چو خنگش روی در جولان نهادیگدا چون گوی در میدان فتادی
فگندی خویش را بر خاک راهشولی مانع شدی خیل سپاهش
کسی در عاشقی مانع مبادا!چنان رنجی چنان ضایع مبادا!
در آن میدان چو کار او نشد راستز بهر عزلت آخر گوشه ای خواست
بمیدان متصل ویرانه ای بوددر آن ویرانه محنت خانه ای بود
چو چشم تنگ دنیا دار بی نورز تاریکی و تنگی چون دل مور
چو دلهای غریبان تنگ و تاریکدرو تار عناکب رنج باریک
در آن ویرانه، آن مدهوش سر مستدر آمد با دل ویران و بنشست
بامیدی که: چون شه کوی بازدببازی از قفای کوی تازد
بگوشش آید آوازی از آن گویچنان کز نعل اسبش در تگاپوی
در آن غم خانه هر ساعت غمی داشتز غمهای جدایی ماتمی داشت
شبی از غم فغان زار می کردبزاری ناله بسیار می کرد
ندانم کز غم این شب چه گویم؟چه سازم؟ چون کنم؟ یارب، چه گویم؟
شب تار و غم هجران ماهیمعاذالله! عجب روز سیاهی!
شب اندوه و دریای ملامتنه یک شب، بلکه صد روز قیامت
سیه چون نامه اعمال ظالمسوادش ظلمت آباد مظالم
فضای دهر را دلگیر کردهجوانان جهان را پیر کرده
فرو بسته بگُل‌ میخ کواکبدر عشرت ز مشرق تا بمغرب
چراغ روز در مغرب نشستهز دودش روی گردون پرده بسته
شده از کاتب صنع الهیدوات سبز گردون پر سیاهی
سمند مهر را پی کرده در راهکلید صبح را افگنده در چاه
در آن شب ناله و فریاد می کردز بیدادش دمادم داد می کرد
که: یارب، تا بکی سوزم درین سوز؟درین شب تا بکی باشم بدین روز؟
شب من اژدر آتش فشانیستشهاب از آتش قهرش نشانیست
دمی کز ظلمت این شب را سرشتندبرات ظلم بر عالم نوشتند
شبم شب نیست، شب، یارب، که گفتههزاران سال را یک شب که گفته؟
همه دود جهنم وام کردندسیه شد عالم و شب نام کردند
بود روزی که این شب رفته باشد؟شبی باشد که چشمم خفته باشد؟
سگان را در سحر خواب و مرانهزمین را در جگر آب و مرا نه
بنال، ای بلبل مست سحرخیزمن افتادم ز پا، باری تو برخیز!
مؤذن، چند خسبی؟ سر برآورمرا کشتی، بگو: الله اکبر!
بیا، ای باد صبح عالم افروزنقاب شب برافگن از رخ روز
چو شاهنشاه این فیروزه خرگاهبجولان گاه صبح آمد سحرگاه
کواکب قطره چندی فشاندندبخار ظلمت شب را نشاندند
شه خوبان ز خواب ناز برخاستقبای زر نگار و تاج زر خواست
کشیدند ابلق زرین لگامیچو خنگ سبز گردون تیز گامی
نه همراهی باو باد صبا رانه آگاهی ازو بند قبا را
بهر جا، هر کرا خاطر کشیدهبیک جنبیدن آنجا آرمیده
باو خورشید اگر همراه گشتیبوقت صبح از مغرب گذشتی
بمیدان شد شه چابک سوارانچو گل در جلوه از باد بهاران
چو گوی اندر خم چوگان درآوردغریو از عرصه میدان برآورد
ز پشت باد پا چون باد برجستبزد چوگان و گوی آزاد برجست
چنان بر اوج آن ویرانه ره کردکه از روزن در آن غم خانه ره کرد
شه از دنبال گوی خود روان شدگدا بگرفت و سوی شه دوان شد
شه صاحب قرانش آفرین کردوز آن پس قرنها با خود قرین کرد
بعزلت عاقبت گویی چنان بودچنان گویی بعزلت می توان برد
الهی، عشق خود با من قرین کنبعشق خود مرا عزلت گزین کن
که گوی عشق در چوگان درآرمبعشقت گوی از میدان برآرم