گنج

بخش ۴۱ - حکایت آن دو عاشق که یکی بسبب کم گفتن مقبول طبع معشوق شد و دیگری بسبب بسیار گفتن مردود معشوق گشت

۵۴ بیت
دو یار از ملک خود مهجور گشتندز نزدیک رفیقان دور گشتند
یکی از گفتگو خاموش بودیزبان بستی و دایم گوش بودی
یکی دیگر سخندان و سخن گویزدی هر دم بچوگان سخن گوی
گه از صحرای مشرق نکته راندیگه از دریای مغرب در فشاندی
گهی گفتی سخن از صحن افلاکوز آنجا تاختی بر تخته خاک
چو بنیاد سخن کردی ز آدمنکردی ختم الا تا بخاتم
در آن مدت که منزل می بریدندز گرد ره بصحرایی رسیدند
فضای دلکش صحرای بی گردهوا معتدل، نه گرم و نه سرد
مگر روح الله آنجا آرمیدهدرو انفاس روحانی دمیده
هوای و آب او چندان که خواهیبساط آراسته از مرغ و ماهی
درو مرغ هوا را داستانهاچو تسبیح ملک بر آسمانها
غزالانش بحسن و دلرباییعروسان سیه چشم ختایی
لب رودش ز غلغل در ترنمترشح کرده آبش چون تبسم
ز سبزه خط گرفته مرغزارشکه بی رنج خزان آمد بهارش
سواد سنبلش با داغ لالهخط و مهر گواهان بر قباله
درو خیل و حشم رعنا و موزونبهم دل بسته چون لیلی و مجنون
جوانی بود سرخیل قبایلز سر تا پا همه شکل و شمایل
ز مشک آراسته خطی و خالیز صحرا خاسته مشکین غزالی
خرامان تا بصحرا پا نهادهجهانی روی در صحرا نهاده
بآهو گفته چشم آن دل افروزکه: در من بین و دل بردن بیاموز
قدش کبک دری را داده پیغامکه: رفتار تو نازک نیست، مخرام
زده از غمزه ناوکهای کاریجهانی صید و مژگانش شکاری
فتاده هر زمان صیدی بدامشازین معنی شده صیاد نامش
ز دستش باز چون رفتی بپروازبچندین صید سویش آمدی باز
سگش آهوی وحشی قید کردیغزالان را ببازی صید کردی
غریبان چون بآن صحرا گذشتندبصد جان صید آن صیاد گشتند
بت صیاد روزی آمد از دشتبر آن صحرا بقصد صید بگذشت
بر احوال غریبان چون نظر کردغم آن بیدلان بر وی اثر کرد
بلی، آنجا که تأثیر نظرهاسترموز عشق را در دل اثرهاست
چو آخر رو بمنزلگاه خود کردبلطف آن هر دو را همراه خود کرد
بساط عشرت مهمان بیاراستبچندین ناز و نعمت خوان بیاراست
حریفان چون ز نعمت دست شستندز ساقی آب آتش رنگ جستند
شراب کهنه شور انگیخت فی الحالزهی! پیر جوان طبع کهن سال
چو دشنام بتان تلخ و فرحناکبدو نیک جهان را زهر و تریاک
چو نار موسوی نار مکرمچو آب زندگی روح مجسم
فروغ مجلس پر ذوق مستانچراغ خلوت آتش پرستان
برآمد بانگ نای و ناله چنگمغنی هم بعشرت گرد آهنگ
قدح گل رنگ و ساقی لاله گون بودچه گویم ماه مجلس را که چون بود؟
بعشرت بگذرانیدند شب راچرا شب گفتم آن روز طرب را؟
چو بی طاقت شدند از تاب مستیفراغت یافتند از خواب مستی
سحر کز بلبلان فریاد برخاستز خواب آن گل رخ صیاد برخاست
سخن گوی سخندان را طلب کردبعزم صید آهنگ طرب کرد
چو دام زلف خود بنهاد دامیکه یابد خاطرش از صید کامی
حریف نکته پرداز سخندانز هر جا گفتگو می کرد چندان
که مرغان زان حوالی می رمیدندبصحرای دیگر می آرمیدند
شکار او ز بسیار اندکی شدز هر صد مرغ صید او یکی شد
چو از صید آن مه صیاد برگشتشب او جز درین اندیشه نگذشت
که: فردا راه و رسمی پیش گیردکه صید از روز دیگر بیش گیرد
چو روز دیگر آن شب شد فراموشبعزم صید شد با یار خاموش
ز خاموشیش مرغان رام گشتندهمه پا بسته آن دام گشتند
چو دانست آن حریف ار تند هوشیکه: مرغان صید گشتند از خموشی
بجان شد همدم آن یار خاموشسخن های سخندان شد فراموش
الهی، تا بکی افسانه گویم؟حدیث خویش با بیگانه گویم؟
خموشی را شکار دام من کنهمای بخت و دولت رام من کن