گنج

بخش ۳۹ - حکایت عاشقانی که از غایت سودای عشق از آفت قحطی و تنگی باز رستند و پریشانی بخاطر ایشان راه نیافت

۲۵ بیت
خوشا وقتی و خرم روزگاری!که خوش بودیم با سودای یاری
بدور عشق خوبان شاد بودیمز غمهای جهان آزاد بودیم
همه با یکدگر در دعوی عشقهمه دعوی کنان در معنی عشق
نه یاد خواب و نه یارای خوردننه فکر عمر و نه سودای مردن
قضا را قحط سالی شد در آن عهدکه مردم زهر میخوردند چون شهد
همه از جان شیرین سیر خوردندچو شیرین بود تب کردند و مردند
دهن بستند خوبان از تبسمکه در تنگی نمیباشد تنعم
مگر آدم از آن تنگی خبر داشتکه جنت را بهشت و دانه برداشت
همه کس در فغان آمد: که این چیست؟فغان از آسمان آمد که: این چیست؟
چه عمرست این؟ که هر روزی چو سالیستزوال عیش و رنج بی زوالیست
چه سود از مزرع سرسبز افلاککزو یک دانه ظاهر نیست در خاک؟
چه شد؟ گر پر برآمد خرمن ماهکه راه کهکشان خالیست از کاه
چنان قرص جوین را اعتبارستکه گویی روی گندم گون یارست
بقرص ماه از آن کس را هوس نیستکه آنجا هیچکس را دسترس نیست
وگر نه ماه را همچون ستارهبدندان ساختندی پاره پاره
سرآمد چوب خشک از صندل و عودکه وقتی میوه ای همراه آن بود
حریفانی که مست عشق بودندهمین از قحط نامی میشنودند
بیاد شکرین لبهای چون قندشکر در کام و لبها در شکر خند
چنان با قرص روی مهوشان گرمکه خورشید فلک میسوخت از شرم
در آن محنت خلایق جان فشاندندهمین اهل محبت زنده ماندند
بلی، با قحط عاشق را چه کارست؟که شاد از خوردن غمهای یارست
ملایک را چه غم بر اوج افلاککه باشد تنگیی در عرصه خاک؟
حیاتی یافتند از خوردن کمبراحت زیستند از خوردن غم
الهی، لذت کم خوردنم بخشز خوان عشق خود غم خوردنم بخش
غمت را در دل و جان ساز منزلکه باشد قوت جان و قوت دل