گنج

بخش ۳۵ - حکایت عاشقی که بپای توکل راه برید و در منزل اول بکعبه وصال رسید

۱۵ بیت
شنیدم عارف صاحب تمیزیچو یوسف داشت فرزند عزیزی
چه فرزندی؟ که با جان کرده پیوندچه پیوندی؟ که دل را کرده در بند
سهی سروی که با قد خرامانکشیدی بر سر کونین دامان
سیه چشمی که بود از یک نگاهشجهانی کشته چشم سیاهش
خردمندان همه دیوانه اوخراب نرگس مستانه او
بلی، این حسن اگر باشد کسی رااسیر عشق خود بیند بسی را
قضا را مرد عارف بعد یک چندبسوی کعبه شد همراه فرزند
چو عشاق این حکایت را شنودنددر اسباب سفر کوشش نمودند
یکی از عاشقان بی تحملروان برجست از روی توکل
بسر می رفت تا منزلگه اوکه یعنی می نهم سر در ره او
چو در منزل توقف کرد عارفبران صاحب توکل گشت واقف
طلب کرد و بسی الطاف بنمودرسانیدش بمنزلگاه مقصود
بلی، هرکس توکل همسفر یافتبیک منزل وصال کعبه دریافت
الهی، تا بکی وابسته باشم؟چه باشد کز تعلق رسته باشم؟
توکل ده، کزان خشنود گردیمبگرد کعبه مقصود گردیم