گنج

بخش ۳۱ - حکایت عاشقی که تا پای در دامن صبر نکشید بسر منزل مراد و مقصود نرسید

۵۰ بیت
یکی را دل گرفتار یکی بودولی صبرش بغایت اندکی بود
نه در راه طلب از پا نشستینه با آرام دل یک جا نشستی
چو سایه در گذر گاهش فتادیسر خود بر سر راهش نهادی
چو گرد افتان و خیزان در هوایشز پی رفتی و افتادی بپایش
ولی آن بی قراریها که کردیز درد عشق زاریها که کردی
پسند خاطر یارش نمیشدبجز اسباب آزارش نمیشد
چو سگ هر چند دنبالش دویدیازو چون آهوی وحشی رمیدی
نهان گشتی بناز آن بی ترحمز چشمش، چون پری از چشم مردم
چه سازد عاشق مسکین، چه سازد؟بصد غم با دل غمگین چه سازد؟
بغیر از صبر غم را چاره ای نیستولی آن کار هر غمخواره ای نیست
بامید رضای خاطر یاربصبر افتاد کارش آخر کار
ولی میخواست باغ دلفروزیکه تسکین ورزد آنجا چند روزی
بیاد قامتش در سرو بیندرود آسوده در پایش نشیند
ز شوق روی او بیند رخ گلببوی زلف او در جعد سنبل
شه آن مملکت را بود باغیکه صدر جنت از وی داشت داغی
گل او از گل رحمت سرشتهصف مرغان او خیل فرشته
درو یک قطره باران گر چکیدیهمان دم از گلش صد گل دمیدی
هوای دلکشش آرام جان بودنسیمش روح بخش، آبش روان بود
درو باد سحر افسون دمیدههزاران مرغ وحشی آرمیده
گلش از چهره کار شمع کردهبیک جا آب و آتش جمع کرده
صبا بر گل بقصد صید بلبلفگنده حلقه دام از جعد سنبل
بروی نوعروسان بهاریبحوضش آب در آیینه داری
در آب از روی گل آتش فتادهبهم آن آب و آتش خوش فتاده
چنارش پنجه از خورشید بردهسمن در لرزه دست از بید برده
بجنبش سرو او سرو روانیبرقص از خرمی رعنا جوانی
ازین مجنون وشی لیلی شمایلهوایی در سر، اما پای در گل
صنوبر گر چه بس رعنا فتادهبخدمت پیش گل بر پا ستاده
منار سبز و صد گلدسته با وینوای بلبلش گلبانگ یا حی
ز بس کان باغ زنگ از دل زدودهبساطش فرش زنگاری نموده
برفت آن بیدل و در باغ بنشستدلی چون لاله با صد داغ بنشست
چو شد یک هفته آن عاشق نهفتهخبر پرسید از آن ماه دو هفته
که: یارب، عاشق غمگین کجا شد؟کجا شد ساکن؟ آن مسکین کجا شد؟
سرش بر خاک راه کیست؟ یاربدلش در جلوه گاه کیست؟ یارب
بصد آه و فغان زین آستان رفتچرا گلبانگ او زین بوستان رفت؟
مگر دست قضا افگندش از پای؟که رفت از جا حریف پای بر جای
اجل گویا ره فریاد او بستکه شب همسایه را آسایشی هست
شد آخر زین سبب چون غنچه دلتنگسوی آن باغ کرد او نیز آهنگ
که چون نظاره مستان خوش آیددلش چون غنچه خندان خوش آید
از آن غافل که: آن بیچاره در باغازو چون لاله دارد بر جگر داغ
چو غنچه پای در دامن کشیدهسر اندر جیب پیراهن کشیده
بطرف باغ آن سرو خرامانبسان گل کشید از ناز دامان
اسیر خویش را چون در چمن دیددلش چون غنچه از شادی بخندید
بسویش کرد میلی، وه! چه میلی؟فزون از میل مجنون سوی لیلی
خروشی از دل ایشان برآمدکه: اندوه وفا کیشان سرآمد
دل معشوق را حالت فزون شدچه گویم: حال عاشق را، که چون شد؟
کسی داند که بعد از روزگاریرسد روزی بکام از وصل یاری
برآید ناگهان خورشید از ابربشیرینی رسد از تلخی صبر
چه مشکلها که آن از صبر حل شد؟چه تلخی کان بشیرینی بدل شد؟
الهی، شیوه صبرم کرم کنمرا در کار خود ثابت قدم کن
که در باغ طرب خندان نشینمگلی از گلبن مقصود چینم