گنج

بخش ۲۷ - حکایت سلطان محمود که سر خود را در پای ایاز نهاد و پای از سر او نکشید که خلاف رأی سلطان ترک ادبست

۵۴ بیت
شبی محمود آهنگ طرب کردایاز خاص و خاصان را طلب کرد
بتان سیمتن گردش نشستندنگین سلطنت را حلقه بستند
جوانان سهی قد سرافرازچو سرو بوستان در جلوه ناز
در آمد گرم و روشن شیشه میچو قندیلی که باشد شمع در وی
ز غلغل چون درآمد در ترانهزد آتش از دل گرمش زبانه
ز هر جا بانگ نوشانوش برخاستز دلهای حریفان جوش برخاست
لب لعل شراب آلود ساقیز هستی یک رمق نگذاشت باقی
بغمزه چون بریدی بند از بندز می کردی بخون گرم پیوند
ندیمان نقل بزم از نقل کردندحریفان خیر باد عقل کردند
خوش آهنگان نواها ساز کردندنشاط رفته را آواز کردند
بقانون تار عشرت در کشیدندپی خواندن ورق مسطر کشیدند
خروش دلخراش چنگ برخاستز هر تارش هزار آهنگ برخاست
از آن در گوش عود آمد خروشیبرآورد از بن هر موی گوشی
ره عشاق می زد مطرب مستگرفته خنجر از مضراب در دست
دف آواز نشاط انگیز میکرددم نی آتش می تیز می کرد
می و نی را نشاطی و نواییتعالی الله! عجب آب و هوایی!
در آن آب و هوا جان آرمیدهز روی گلرخان گلها دمیده
ایاز، آن گوهر دریای الطافز سر تا پا همه اخلاق و اوصاف
گهی بر پا ستاده راست چون شمعشده روشن ز رویش حلقه جمع
گهی در جلوه چون کبک خرامانکشیدی هر طرف از ناز دامان
گهی ساقی شده، از پا نشستهمیان انجمن تنها نشسته
چو سری در دل سلطان گذشتیایاز از سر او آگاه گشتی
بلی، چون در دل پاکش گذر داشتز اسرار نهان او خبر داشت
چنان از مهر با سلطان یکی بودکه او را در وجود خود شکی بود
دو مشتاق از می وحدت لبالبتصرف کرده یک جان در دو قالب
شراب و عشق با هم زور کردنددل دیوانه را در شور کردند
حریفان مست و ساقی نیز سرمستمی اندر جام و جام اندر کف دست
در آخر چون ز کف ساغر نهادندهمه در خواب مستی سر نهادند
چو سلطان نیمه شب از خواب برخاستببوی آن گل سیراب برخاست
گذر سوی ایاز افگند، سرمستببالینش چراغی برد و بنشست
در آن شب چشمش از حیرت نمی خفتخطر در صورتش میکرد و میگفت
چرا این فتنه در خوابست چندین؟خراب باده نابست چندین؟
چرا این سرو از رفتار مانده؟لب شیرینش از گفتار مانده؟
دو ابرویش که کردندی اشارتمرا زیشان رسیدی صد بشارت
کنون ترک اشارت از چه کردند؟ز من قطع بشارت از چه کردند؟
دو چشمش چون نظر بازی نمودنددو طفل شوخ در بازی نمودند
ز من راه نظر بهر چه بستند؟چو غیری نیست، در بهر چه بستند؟
زبانش طوطی شکر شن بودمیان شکرستان در سخن بود
چرا در تنگ شکر مانده خاموش؟نوای خویش را کرده فراموش؟
دمادم داشت با خود این فسانهچو کرد این گفتگوی عاشقانه
برون رفت اختیار از دست سلطانفتاد آخر بپایش مست و غلتان
ز خاک پای او کرد افسر خویشنهاد آخر بپای او سر خویش
وزان پس مدتی سر بر نیاوردبتاج سلطنت سر در نیاورد
سحرگه چون گل این راز بشکفتفضولی با ایاز این قصه را گفت
که: شب در خواب یا بیدار بودیندانم مست یا هشیار بودی
که سلطان داشت در پایت سر خودتو سودی پا بفرق سرور خود
اگر شد فرق او پیشت زمین سایتو بایستی کشید از فرق او پای
ایازش گفت: من بیدار بودمنبودم بیخود و هشیار بودم
ولی از بنده این معنی عجب نیستخلاف رای سلطان از ادب نیست
سرش چون زیر پای من کند جایتو خود گو: از سر او چون کشم پای؟
بلی، باشد ادب مقصود جانانزیان خود برای سود جانان
بسلطان چون رسید این گفته اوشد از حسن ادب آشفته او
الهی، چند باشم از ادب دور؟سعادت باشد از من روز و شب دور؟
ادب را کوکب مسعود گردانوز آنم عاقبت محمود گردان