گنج

بخش ۱۹ - حکایت جوانی که عاشق صادق خود را ببزم وصال محرم ساخت و عاشقان کاذب را بتیغ کم التفاتی سرانداخت

۲۵ بیت
جوانی، سروقدی، گل عذاریچه جای سرو و گل؟ خرم بهاری
رخش از عارض گل آب بردهخطش از جعد سنبل تاب برده
عذارش چون گل سیراب خرمنهان در غنچه اش سی و دو شبنم
دو رخ گل گل وز آن هر یک چراغیدل و جان را ز هر یک تازه داغی
چو گل برگ بهاری پاک دامانبجمعی سوی صحرا شد خرامان
عجب جمع جگرسوزی! که آن جمعبسوز عشق بودی زنده چون شمع
حکایت هر یکی با یار کردیکمال عشق خود اظهار کردی
یکی گفتا: سرم را گوی گردانکه سربازم بپیشت همچو چوگان
یکی گفتا: سر من گوی خود سازکه سر در بازم و گردم سرافراز
یکی گفتا: اشارت کن بجانمکه در پای سگانت برفشانم
یکی گفتا: دل زاری که دارماگر خواهی بجان پیش تو آرم
درین بودند کز جا جست شیریچو شیر چرخ در کشتن دلیری
چو آتش در نیستان تیز گشتهبسان شعله آتش ریز گشته
برنگ کهربا خود را نمودهولی چون کاه مردم دار بوده
دمش بر پشت همچون اژدر کوهکه کرده از کمر عزم سر کوه
دوان چون زور با سرپنجه کردهکفش گاو زمین را رنجه کرده
در آن ساعت که شیر از جای برجستیکی زد حمله و بر پای برجست
دگرها یک بیک بر پای جستندولی بهر گریز از جای جستند
چو شمشیر شجاعت را علم کردبیک تیغ استخوانش را قلم کرد
چنان آسان قلم کرد از میانشکه پنداری جدا بود استخوانش
ز غیرت آن جوان هم تیغ برداشتوزان مردم یکی را زنده نگذاشت
رخش چون گل، دمش چون غنچه بشکفتبیار مخلص جانباز خود گفت
که: چون عهد تو عهد استواریستفدایت ساختم هر جا که یاریست
الهی، شیوه مردانگی دهز نامردان مرا بیگانگی ده
که در راهت بمردی جان فشانمدو صد نامرد را در خون نشانم