بخش ۱۸ - باب ششم در شجاعت که دست مردی گشادنست و پای مردانگی پیش نهادن
بیا، ای بیدل از کار ماندهز بیم اندر پس دیوار مانده
دلیری کن، که میدان از دلیرستاگر روبه دلیر افتاد شیرست
دلی کز هیبت آهی بلرزدبر صاحبدلان کاهی نیرزد
دلیرانی که دور از بیم بودندسپهسالار هفت اقلیم بودند
چه خوش گفتند مردان جگردارکه: پایی پیش نه، دستی برون آر
کزین دست از همه کس پیش باشیباین پا از همه کس بیش باشی
ره صحرای رسوایی گریزستکلید مملکت شمشیر تیزست
بیک دم عالمی را فتح کردنبه از ننگ همه عالم بگردن
سر دشمن روان از تن جدا کنوگر نه رو سر خود را فدا کن
اگر صد سال زیر سنگ باشیازان بهتر که زیر ننگ باشی
ز غیرت گر یکی مردانگی کردتو گویی جاهلی، دیوانگی کرد
مگو: جاهل، که جای حیرتست اینبه از صد عاقل بی غیرتست این
مترس از جان، که گر دل ترسناکستهم از ترس خودش بیم هلاکست
قویدل شو، که در میدان مردیگر از کشتن بترسی کشته گردی