بخش ۱۷ - حکایت خواجه که غلام صاحب جمال خود را بعاشق بخشید و بواسطه آن جمال با کمال فرزند خویش را دید
یکی ترک دیار خویشتن کردبترکستان شد و آنجا وطن کرد
سخاوت پیشه ترکان ختاییباو کردند میل آشنایی
باندک روزگاری محترم شدبغایت مالدار و محتشم شد
چنان بسیار شد اسباب و املاککه تنگ آمد فضای دور افلاک
نهفته گوسفندانش ز هر سویادیم خاک را چون نافه در موی
زمین در پای اسبانش چو گوییکه از چوگان رود هر دم بسویی
ز رشک اشترانش بختی کوهفتاده بر زمین چون کوه اندوه
نهاده خازنش چندان که خواهیدرمها بر زمین تا پشت ماهی
غلامان هر یکی یوسف جمالیمبارک طلعتی، ابرو هلالی
درخشان گوهری از کان ادراکبغایت زیرک و بسیار چالاک
جوانی بود در خیل غلامانچو گل پاکیزه روی و پاک دامان
پری رخساره ای، مردم فریبیبهشتی پیکری، فردوس زیبی
دو چشم خواجه روشن از جمالشدل او خرم از باغ وصالش
دمی کان خواجه آهنگ سفر داشتبملک خود یکی زیبا پسر داشت
هنوز او را شکر آلوده شیرکزو شیر و شکر شد چاشنی گیر
پسر چون عهد طفلی بر سر آوردبآیین جوانی سر برآورد
بآهنگ پدر عزم سفر کردبسوی ملک ترکستان گذر کرد
پدر این جا و او زین قصه غافلنشان می جست ازو منزل بمنزل
غلام شوخ شورانگیز ناگاهبراهی جلوه کرد و بردش از راه
ز راه دیده در جانش درآمدز درد از سینه افغانش برآمد
عجب درد دلی پیش آمد او رانمک بر سینه ریش آمد او را
بلای عشق و اندوه غریبیغم هجران و درد بی نصیبی
نه یاری کین حکایت باز گویدنه غمخواری که با او راز گوید
بآخر سر بشیدایی برآوردعلم در کوی رسوایی برآورد
باندک روزگاری آن چنان شدکه در عمر ابد مشکل توان شد
بلی، تندست عشق فتنه انگیزچو آتش تند شد بالا رود تیز
ز عشق آن پری دیوانه گردیدحدیث عشق او افسانه گردید
کسان با یکدگر آن راز گفتندبپیش خواجه آخر باز گفتند
دلش از آتش اندوه او سوختچو شمع از آتش دل رنگش افروخت
غلام ماهرو را پیش خود خواندسخن با او بدستور ادب راند
که: ای شاخ گل زیبنده منتو سلطان منی، نی بنده من
اگر بودی غلام من ازین پیشکنون بخشیدمت با آن وفا کیش
بعزم خدمت او زود برخیزباو آمیز و از غیرش بپرهیز
بحکم خواجه آن ماه دل افروزچو شد آرام جان آن جگر سوز
دل صد پاره اش چون غنچه بشکفتچو گل خندان بسویش آمد و گفت:
عجب لطفی نمودی! وه! چه گویم؟کرم کردی، عفاک الله! چه گویم؟
چو او را خواجه صاحب کرم دیدپدر وارش ز اصل و نسل پرسید
پدر چون با پسر همداستان شدپدر فرزندی ایشان عیان شد
روان در دست و پای هم فتادندبعزت روی هم را بوسه دادند
بمقصود و مراد خود رسیدندز درد دل بداد خود رسیدند
کرم کرد آن جوانمرد خردمندکه چشم افگند بر دیدار فرزند
کرم کن، کز کرم یار تو باشندمدد کن، تا مددگار تو باشند
خداوندا، بغایت بی نواییمکرم فرما، که محتاج و گداییم
کرم کن، تا کرم را پیشه سازیملئیمان را سخا اندیشه سازیم