بخش ۴۰
یاد می آیدم ز عهد پدرروّح الله، روحه الاطهر
آن زمان بود سال عمرم پنجرفته عمرم ز شایگانی گنج
عمر، گنج و زمانه چون باد استتکیه بر باد، سست بنیاد است
ناگهان عید روزگار آمدسپری شد خزان، بهار آمد
فصل اردی بهشت آمد پیشسوخت اسپند، عید خیراندیش
یکی از جمله پرستارانکه به من بود مهربان از جان
بهرتشریف من به نزد پدرآمد و عرضه داشت حلهٔ زر
در بغل داشت، قیمتی دیبادوزدم خواست، جامه ای زیبا
چون پدر حله دید نپسندیدسویم از چشم مهربانی دید
گفت آن خادم نکوخو رامهرپرور سرشت دلجو را
این نه دلسوزی و نه غمخواری ستعاقبت بینی ارکنی، یاریست
هر که اندیشهٔ مآلستشنمک دوستی حلالستش
کس نداند که چرخ گردون چونیکروش نیست دهر بوقلمون
طفل از امروز، چون شود خوگربه پرندی قبا و حلّهٔ زر
شاید آن روزگار آید پیشکه نیابد مرقّع درویش
چونکه ناز و نعیم جوشی کردنتواند پلاس پوشی کرد
آن زمان، تلخی زمانه چشدباید از جام زهر، جرعه کشد
با پسر، شفقت پدر دگر استاز تو بیگانه و مرا جگر است
غم او، بیشتر مراست به دلنیم از روی التفات خجل
پس به من گفت این سزای تو نیستلایق جامه و قبای تو نیست
مرد را زیب تن زبان باشدحلّه، پیرایهٔ زنان باشد
حلّه از توست، نیست کوتاهیهان ببخشش به هر که می خواهی
رغبت حلّه رفت از یادمآن گرفتم، به دیگری دادم