گنج

بخش ۴۱

شکر لله که هفته ای مهلتیافتم از حیات کم فرصت
که برین چند صفحه، ریخت قلماز خط مشک فام، طرح ارم
قلمم، سرو جویباران استرقمم خطّ گلعذاران است
قرنها بگذرد که طبع و قلماز یم فیض بخش، گیرد نم
می نیابی پس از هزاران سالدل دریاکش و زبان مقال
همه گویا و گنگ، از کِه و مَهمنفذ سِفلیند، خامش به
سر و مغز مقلّدان پوچ استجوز مغز مقلدان پوچ است
این به خود بستگان که می بینیخام لفظند و خاسر معنی
همه لالند و خوش مقال این کلکپیر زالند و پور زال این کلک
خامه البرز کوه لرزاندرگ خارا به مصرعم ماند
فلتانم که در مجاز افتدلخت کوه است کز فراز افتد
موج معنی، ز کلک دریا دلریخت چندان که بحر شد، ساحل
خامه ام قصر خلد کرد بناکس چه داند، درین سپنج سرا
قصرهای ریاض رضوانیمی نگنجد به کاخ دهقانی
مرد باید، حریف نامهٔ مننفخ صور است، بانگ خامهٔ من
جان کند زنده، تن بمیراندتن چه داند، قلم چه می راند؟
این نگفتم که عامیان خوانندقدر این نامه، عارفان دانند
در جهان نکته رس نمی بینممرد این نامه کس نمی بینم
آتش است این نوا که می داردشعله را، مرد باد پندارد
زنده را نان غذای تن باشدمرده را، خاک در دهن باشد
مرغ سدره ست، کلک دستان زنگوش عامی ست، روزن گلخن
شکن نامه، رشک چین دارمدر رقم، مشک و انگبین دارم
نافه، دریوزه گر، دوات مراستنیل، لب تشنهٔ فرات مراست
جوی شهدی که از قلم جاری ستنه شراب عوام بازاریست
دل دریاکشی همی بایدکه ازین جرعه، بحر پیماید
بوالهوس را، مزاج صفراوی ستشهد بنمودنش، جگرکاویست
نبرد هر کسی ز حلوا بهرکه بود در مزاج بر وی، زهر
طفل شش روزه را طعام تریدمی فشارد گلو، به عصر شدید
لقمه ای گر دهی به کودک خردطمع از وی ببر که کودک مرد
پیر کودک مزاج، بی حصر استبالغ الرشد، نادر العصر است
ک...ون کشان، قد کشیده اند امروزهمه مال آبکور و ریش به گوز
ریش گاوند، لافیان جهاندم گاو است به، ز ریشِ چنان
مرد بالغ، به ریش و سبلت نیستمردی و مردمی به حیلت نیست
مکر و تلبیس، خوی ابلیس استهمه ریش تو قحبه، تلبیس است
تیز بازیگران بازاریریشخندی به ریش خود داری
پَرِ پندار، عرش پرواز استپشّه، در چشم خویش شهباز است
قید پندار، نشکند آسانجز به عون خدای ذوالاحسان
تلخ اگر حرف ماست، در کامتعقل، شیرین کناد، در جامت
داروی تلخ، رنج بزدایدسخن تلخ سودمند آید
صدق محضم، کتاب مرقومملب مدزد، از رحیق مختومم
رشح این خامه، موج تسنیم استطعنه بر خود مدان،که تعلیم است
چه کنم چون تو فرق نگذاری؟سخن راست، طعنه پنداری
نفس رعناست، خصم جانی توبه زیان داد، زندگانی تو
کرد، ای دوغ خورده ی بد مستخودپرستی تو را سپاس پرست
هیچ در دیدهٔ تو نیست فروغهجی راست، به ز مدح دروغ
دل آزاده، فارغ از مدح استهرچه گویم زمانه را قدح است
نه هجا پیشه ام نه مدح شعارخفته ای را مگر کنم بیدار
خیرخواهیست مقصد و نیتپاک نیت چه باکش از تهمت؟
راست بینی و راست گفتاریمی کند بر کجان، گرانباری
این نگویم که نیک و دانا شوهرچه هستی، به خویش بینا شو
خواه نسناس باش و خواهی ناسهرچه هستی، تو حد خود بشناس
کار مردان به خود مبند به زوردل به دعوی گری مکن مغرور
نیست کار تو، بینش معنیاینقدر بس که پیش پا بینی
نرساندی به هیچ دل، جز دردلاف مردی چه می زنی، نامرد؟
نزده نقش بوریابافیدر شگفتم که از چه می لافی
پا نه و گام، خوش فراخی زنبا خریت، به ابر شاخی زن
مانده در کار خویش بیچارهوندرین کارگاه، هر کاره
کار پاکان به خویشتن بستیدستی و پشت دستی و پستی
نکنی درک، معرب و مبنیاز تو دور است راه تا معنی
چه کنی فکر در حدوث و قدم؟باش در فکر فرج خویش و شکم
نشکیبد زکار خود مزدورکار فرج و شکم تو راست، ضرور
لایق هرکسی بود کاریبه مثل، هر لُریّ و بازاری
در نگیرد تو را چو هیچ سخنوقت تنگ است، هر چه خواهی کن
یک دو روزیست مهلت دنیاچند پاید حیات سست بنا؟
حرف حق را، اگر رواجی نیستمرض جهل را علاجی نیست
مرده از فیض عیسی، احیا گشتعیسی از جاهلان گریخت به دشت
عامی خیره سر، بلاخیز استدشمنی در جهان بداحیز است
نوش جاهل، همیشه نیش آمدانبیا را ببین چه پیش آمد
همسریها به اولیا کردندعهد بدگوهری ادا کردند
حق، بدان را بلای نیکان کردآفرینش، برای نیکان کرد
ز گزندی کزین گروه کشندشهد جان پروری ز دوست چشند
دولتی را کز ابتدا دارندهمه زین خلق جانگزا دارند
خامه فرسوده شد ز رَه سپریوه چه سازم به آتشین جگری
دل من تنگ بود و فرصت تنگغنچه را فصل دی چه بوی و چه رنگ؟
آنچه من دیدم از زمانهٔ خویشآن ندیده ست از نمک، دل ریش
بار دردی که دل به دوش کشیدمی نیارم تو را به گوش کشید
مدتی رفت و روزگاری شدکز هنر، دل به زیر باری شد
بارها عهد بستمی با دلکه نریزد گهر،کف با دل
شکنم خامه، صفحه پاره کنمسینه می جوشدم، چه چاره کنم؟
چه کنم؟ موج می زند دل ریشموجهٔ بحر را، که بندد پیش
شور دل، چون لبم بجنباندزور این لطمه، کوه غلتاند
نه به فکرم سر است و نه گفتارسخنم چیست؟ موج دریا بار
حق علیم است کاندرین پیشهروز اول، نبودم اندیشه
لبم از شیر شست، آب سخنلوح پیشانیم، کتاب سخن
سخن از ماست جاودان، زندهوز سخن های ماست، جان زنده
به من از چین رسید، قافله هاپر شد از بوی مشک، مرحله ها
بوشناسان دماغ بگشایندبرو آغوش داغ بگشایند
صفحه ها، طبله های عطار استنقطه ها، نافه های تاتار است
غیر مشک ختن طراز قلمنبود داغ عشق را مرهم
می کند می، به کام مخمورممشک پرورده، داغ ناسورم
رگ جان تار و ناله مضراب استساغرم داغ و باده خوناب است
چکد آتش ز نالهٔ سردمهمه دردم، که عشق پروردم
خلفم، عشق کیمیاگر راشعله می پرورد، سمندر را
مایه دار، از محیط بوی من استآتشین باده در سبوی من است
مرحبا عشق جان و دل پرورپخته نام من است از آن آذر
از بهارش، شکفته باغ دلمآتشین لاله است، داغ دلم
دیده هر جا فشاند مژگانیچهره افروز شد، گلستانی
از کنارم که خلوت یار استز جگر پاره پاره گلزار است
شد کمان گرچه قامت چو خدنگچنگ عشقم خمیده باشد تنگ
می خروشد، دل خراشیدهغمم از بهر آن تراشیده
چنگ باید که در خروش بودنپرم سازم ار خموش بود
روم از خود به نالهٔ سحریناقه را، از حدی ست، رَه سپری
بی سماعم نمی شود رَه طیمی روم هم عنان ناله، چون نی
نی منم، نایی آن مسیح نفسدم اقبال فیضه الاقدس
عشق می ‎گویم و زبان سوزدلب ز تبخاله، خرمن اندوزد
نفسم آتش و زبان عشق استتب گرمم در استخوان عشق است
در نیستانم آتش افتادهکار با عشق سرکش افتاده
نیستان رفت و آتش است بلندهمه آتش بود، کجاست سپند؟
از سپند است، یک خروشیدنچاره نبود به جز که جوشیدن
صبح در سینه، یک نفس دارددستگاه فغان، جرس دارد
فرصت گفتن و شنیدن کو؟طاقت یک نفس کشیدن کو؟
رفته از جوش رعشهٔ پیریاز کفم قدرت قلم گیری
گوهری چند، از قلم سفتمچند ساعت، ز هفته ای گفتم
داشتم گر مجال یک شبه ایمی رساندم سخن، به مرتبه ای
که به سالی نیاریش خواندنلیک واماندم از سخن راندن
به کلیمی که آفریده سخنکه ندارم سر سخن گفتن
قلم اکنون به دیده ام خار استصفحه بر طبع نازکم بار است
سر و برگ سخن سرایی کوکلّ شیءٍ یزول اِلّا هو
غفر الله ربنا و عفیحسبنا الله ربّنا وکفیٰ