بخش ۳۹
سر همّت فشانیی که بجاستدامن افشاندن از دنی دنیاست
پارسایی، عماد ایمان استپاکبازی قمار مردان است
ناکس است آنکه امّت دنیاستدل ناکس، کلوخ استنجاست
دل نبندد به این سرای سپنجداده پیش از تو، رفتگان را رنج
باستان نامه اش اگر خوانمپردهٔ غفلت است، بدرانم
من چه خوانم که خود همی خواندگوش هوشی که بشنود، داند کذا
از متاع جهان کور و کبودآنچه برداشتیم، عبرت بود
جرمکش مکر مار ضحاک استهان که درکاسه جهان خاک است
خاک خوردن نباشدت درخورخاکت آخر خورد، تو خاک مخور
خاک خوردن دهان نیازاردتن و جان را بسی زیان دارد
دارم از نعمت جهان حقیردل بی آرزو و دیدهٔ سیر
شکر این نعمت فزون ز قیاسکرده هر موی من، زبان سپاس
چشم کور گدا نمک گیر استچشم صاحب بصیرتان سیر است
ساقی روزگار گول فریبمی زند بر سراب نقش عجیب
مهر گردون، چو بنگری، کین استباده زهر است و کاسه زرّین است
امتداد زمان هزل و مجازاژدهایی بود، دهانش باز
می ندارد کرانه بیدادشطعمه، از مغز آدمی زادش
آزمودیم دهر پیچاپیچمار زهرآگن است و دیگر هیچ
نقش دنیاست با دنی طبعانمار رنگین و کودک نادان
هر که فکر زمانه سازی کرداز جهالت، به مار بازی کرد
زهد عامه ست از دنی دنیازهد خاصه بود ز غیر خدا
تو که مرد مقام خاصانینه که از زهد عامه، وا مانی
کار آسان، گذشتن از دنیاستاز سر هیچ می توان برخاست
چیست دنیا؟ خیال فرج و شکممیل جاه خسیس و حبّ درم
شکم و فرج را چه بنده شوی؟پی جاه و درم چه هرزه دوی؟
پس امیدی به فکر پیچاپیچصورتش پوچ بود و معنی هیچ
دل نیاسودت، از تبه راییدر تن آسانی و تن آرایی
مرد نبود به فکر زیب بدننور ایمان بس است زینت تن