گنج

بخش ۷ - در خطاب پادشاه که صلاح وی صلاح این کارگاه و فسادش تباهی نظام انام است گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۹ بیت
الا ای جهاندار فرخنده خویدمی گوش بگشا به فرخنده گوی
نخستین نکو گیر راه سلوککه خلقی گراید به دین ملوک
جهاندار باید پسندیده کیشغم پیروان خور به دنبال خویش
قلاووز راهی بیندیش حالمبادا که باشی، دلیل ضلال
اگر خود ندانی، ز داننده پرسز روشن روان شناسنده پرس
خردپروران را خریدار باشتن تیرهٔ سفله گو خوار باش
بپرور تن عقل مشکل گشایبه دانش پژوهان باهوش و رای
به تدبیر سنجیدگان کار کننه مغز خرد سر گران بار کن
سبکسر نیاید به کار ای پسرکه طبل تهی، به ز بی مغز سر
به روشن روانی برآور دمیکه یک مرد دانا به از عالمی
نظر کن در احوال دانشورانکه بی خار نبود گل و ضیمران
به هر مسجد و در دیر و بتخانه ایبود در میان، پای بیگانه ای
به هر خم که بینی، بود درد و صاففراخ است پهنای میدان لاف
چو دعوی گران را شماری نهیکند از تو داننده، پهلو تهی
به جایی که باشد رواج خزفچرا گوهر آید برون از صدف؟
به دعوی، میسّر بدی گر هنرفلاطون شدی، لافیِ خیره سر
فرومایه ای گر بدزدد دو حرفنگردد هم آورد دریای ژرف
نهان تیغ مصری و چوبین کُندعیان است، پیش هنرهای تند
فریبنده دنیاست، سنگ محکچو خواهی نماند پس پرده، شک
بگیر ای نکو رای عبرت سگالعیار حریفان، به خوی و خصال
به صورت همه آدمی پیکرندبه سیرت بسی کم ز گاو و خرند
نه هر پیکری آدمی زاده استبسی صورت از مردمی ساده است
فریبا نگردی به نیرنگ دیوچه معنی دهد، صورت رنگ و ریو
حذر زین دغل سیرتان دغاوزین جو فروشان گندم نما
یکی پند سنجیدگان را بسنجمده دل ز دنیا به شادی و رنج
تو را خانه در عالم دیگر استسرای تو بیرون ازین ششدر است
ترش رو، ز پند سخنگو مکننکوخواه را تلخ باشد سخن
بَرد گوی مهر، آن فروزنده بختکه با دوست نرم است و با خصم سخت
رگ و ریشهٔ قسوت از دل بکنکه سنگ درشت است، نشتر شکن
نگیرد به تو پند حکمت پژوهچو باران رحمت به بنیاد کوه
به پیش دم ناصحان خاک باشپذیرای حق از دل پاک باش
چو شیران سرآور به یک گونه رنگبهل مکر روباه و خشم پلنگ
قوی دار دل را و همّت بلندبه همّت توان گشت فیروزمند
به کاری که در وسع کوشنده نیستهمانا میان بستن از ابلهی ست
چه خوش گفت پیر مغان زردهُشتشود رنجه، زد هر که بر کوه مشت
به غفلت میاور سر، ایّام راچرا سخره ای دانه و دام را؟
چه شد فرّ اوا دیهیم گردن کشان؟که دوران ندارد ازیشان نشان
جهان سروران را چه شد تاج و گنج؟که بردند در فکر سامانش رنج
تهی دست رفتند از ملک و مالفَطوبی لِمَن نالَ خیرَ المآل
گرفتند و بستند و دادند چندبه همّت، به نیرو، به خَمِّ کمند
بر آن دستهای کتان پیرهنکنون پوست نبود چه جای کفن
چو تنگی کند آستین عدمنگردد یکی دست زآنها علم
تو را تا نبسته ست دست، آسمانغنیمت شمر فرصت ای خرده دان
به مویینه پنهان، چو در نافه مشکشکم بی طعام و گلوگاه خشک
مجو راحت از برگ و ساز طربتن آسایی خلق یزدان طلب
نبندی چو ظالم به خمِّ کمندبباید دل از ملک و اقبال کند
چه رونق بماند در آن مرز و بومکه بازو گشاید تبهکار شوم؟
مکن پرورش سفله را زینهاردرختی که خار است بارش، مکار
پذیرفتن از تو، ز ما گفتن استدنی پروری، کشور آشفتن است
اگر رفعت پایه، داری هوسبه داد دل ناتوانان برس
به دیوان شاهنشه بی همالز بیداد ظالم پژولیده حال
بنالد که سلطان سزا می دهدتو چون داد نَدْهی خدا می دهد
به ملک تو هر جا که بیداد رفتبود از تو، چون از میان داد رفت
دل عاجزان برنتابد خراشز آه ضعیفان حذرناک باش
مترس از غریو هژبران جنگحذرکن ز افغان دلهای تنگ
مشو سخرهٔ دشمن دوست رویکه بیخت کند آن نکوهیده خوی
شبانی که نازد به چنگال گرگزبون است سودش، زبانش سترگ
نپیچی به لذّات نفس دژمچه لذّت فزونتر ز عدل و کرم؟
رود مرد و ماند بجا نام نیکخُنک آنکه جوید سرانجام نیک