بخش ۸ - حکایت در محافظت حال و مراقبت مآل
یکی بار دل در گل افتاده ایسخن راند در خبث آزاده ای
سخن چین، حدیثش، به آزاده گفتنگر تا چه سان گوهر راز سفت
که بگذار بیهوده گفتار رابه کج نغمه، مگشای منقار را
مرا هست در پیش، راهی شگرفبه صد حیرتم غرق و دریاست ژرف
به ساحل اگر بخت شد رهنمونو زین لجه، رخت من آمد برون
ندارم ز بد گفتنش هیچ باککجا گیرد آلودگی، جان پاک؟
وگر برنیاید سبویم درستشود رشته ها پنبه و کار سست
از آنم نکوتر نگوید کسیسزاوار ناخوشترم زان بسی
حزین، سیرت رهروان یادگیرسراسر حدیث جهان بادگیر
تو را با خود افتاده، آموزگاربه نیک و بد کس مبر روزگار
حریفان دغلباز و ره پیچ پیچمبادا که فرصت ببازی به هیچ