بخش ۴ - در تحسر فرقت رفتگان و تذکر حال گذشتگان گوید
کجا رفت آیین مردان حق؟چه آمدکزین سان سیه شد ورق؟
کنم یاد چون سیرت رفتگانگشاید دل از دیده سیل دمان
کجایند مستان صهبای عشق؟دل و دین به دستان سودای عشق
کجایند آن سالکان طریق؟که در جامشان باد، شهد رحیق
کجایند آن یارکان کهن؟که ناید از ایشان به گوشم سخن
از آنان که دیدیم و بودند چندنشان هیچ ندهد جهان نژند
ندارم یکی ز آن همه یادگارچه سازم به تنهایی روزگار؟
چه رسم است این دهر غدّار راکه از یار سازد جدا یار را؟
همان به که آرم به میخانه روگشاید مگر کار، دست سبو
مگر مستی از غم خلاصم کندقدح محرم بزم خاصم کند
بیا ساقی سرو پیکر، بیابیا ای به بالا صنوبر بیا
سر عاشقان سایه پرورد توستطبیب دل ناتوان، درد توست
بده می که مخمور و بی طاقتمبه خون تشنهٔ تقوی و طاعتم
میی کان به حق آشنایی دهدز بیگانگیها رهایی دهد
بده ساقی آن بادهٔ صاف رامبدّل کنِ جمله اوصاف را
شرابی که آسایش جان ازوستز خود رفتگیهای مستان ازوست
خمار شبم می فشارد گلوشرابم ده از جام خورشید رو
بده ساقی آن خصم زهد و صلاحطلعت الثریا وکادالصباح
صبوری ز دل رخت بیرون کشیدمرا حسرت باده در خون کشید
دل ناصبور مرا چاره کنیکی جرعه در کام میخواره کن
بده ساقی آن جام کیخسرویکه صبرم ضعیف است وانده قوی
مگر نیروی می، توانم دهدظفر بر غم بیکرانم دهد
چه خوش گفت جمشید روشن روانکه می، نور جان است و تن را توان
بده ساقی آن روح پیما قدحکه جان را فتوح است و دل را فرح
غبار ضمیرم گرفته ست اوجفتاده ست دریای اشکم به موج
کسی کو که راحت گرایی دهد؟مگر کشتی می رهایی دهد