گنج

بخش ۳ - در صفت دنیای ناپایدار که قبله کج نظران و دام فریب بی خبران است و مذمّت اهل آن گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۶ بیت
شنیدم ز مخمور میخانه ایکه عالم نیرزد به پیمانه ای
بکش ساغر و فارغ از خویش باشکم خود زن و از همه بیش باش
نیرزد جهان دژم یک پشیزمکن چنگل حرص بیهوده تیز
فریب جهان رهزن هوش توستدم نرم او پنبهٔ گوش توست
دل، ای بسته چشم فسانه نیوشنبندی، به نیرنگ این دارگوش
به یاران یکروزه دلبستگیگلش غنچه سان است و دلخستگی
دغل سیرتان سپنجی سرایشش و پنج بازند و مهره ربای
نبازی به بازیچه، خود را به مفتشود ششدر آن خانه کش دزد، رُفت
چه گویم ازین کهنه دیر خراب؟که دام فریب است و نقش سراب
نه یارش نشان از وفا می دهدنه مهرش فروغ صفا می دهد
مگو خرقه پوشانش آزاده اندکه در دام مکر خود افتاده اند
نه از راه و رسم طلبشان خبرنه از خوی پاکان در ایشان اثر
گرفتار رنج و غم و محنتندکه دنیاپرستان دون همّتند
نه از معنی آگه، نه از دل خبیرجوانان جاهل، سفیهان پیر
همه رهزنان فقیران به مکرهمه دام تزویر، با عمرو و بکر
درونشان خراب و برونشان دژمهمین بیت معمور ایشان شکم
چه حال است یا رب درین مشت خاک؟که یک دل نمی بینم از شرک پاک
نه در قید دین، زاهد دلق پوشنه با یاد حق صوفی خودفروش
نه در حدّ خود، عامی تیره راینه در فکر خود، واعظ خودنمای
نه مسجد بجا مانده نه خانقاهکه گردیده گیتی از ایشان تباه
همه بستهٔ دامی و دانه ایبه خود یار، از دوست بیگانه ای
بیا ای فقیر پراکنده روزز من بشنو این نکتهٔ دلفروز
به خود بنگر از دیدهٔ عیب بینببین زشت کیشی و یا پاک دین
خود انصاف ده ای خردمند رادکه جنت روی یا به بئس المهاد
چه در سینه داری؟ ببین ای دغلمگو دل، بگو نقش لات و هُبل
به خود دیدهٔ عبرتی بازکنخجل گر نگردی، به ما ناز کن