بخش ۱۳ - شرمندگی از ستایشگران
شنیدم که صاحبدلی پاک دلقهدف شد به طعن زبانهای خلق
نهادند در وی زبان بدرگانفتادند در پوستینش سگان
جوانمرد را وقت شوریده شدبه نزدیک پیری جهان دیده شد
از آن بدقماران کجباز گفتدغلبازی گمرهان باز گفت
دل آشفته شد پیر آموزگارفرو ریخت اشکش چو ابر بهار
شنیدی چه گفت آن پسندیده خوی؟بگفتش برو شکر یزدان بگوی
بگو شکر حق آشکار و نهفتکزان بهتری کت بداندیش گفت
مرا سوختن باید این کهنه دلقکه بدتر از آنم که دانند خلق
ستایندم افزون ز معروف کرخرسانند درگاه کاخم به چرخ
ز تو شرمسارند بدگوهرانمرا خجلت است از ستایشگران
بهشت تو شد تهمت بدسگالمرا دوزخ است آتش انفعال
مرا چهره زرد است روز امیدتو را چهره سرخ است و محضر سفید