شمارهٔ ۶
اکفی الکفاة مشرق و مغرب رشید دینکامد فلک به زیر و محلش ز بر نشست
چون خیزران دو تا شد تا بار همتشبر پشت قبه فلک شیشه گر نشست
وی چون ز شرطه سوی حرم شد کلیم وارگامی دو سه بر اسبک خادم مگر نشست
آخر نه سیدی که سوار براق بودبر لاشه برهنه بس مختصر نشست
عیسی که نقره خنگ سپهر ست مرکبشزو هیچ کم نشد که بر آن لاشه خر نشست
اندر جهان که شیر سوار است آفتاببر ثور و بر حمل کرمی کرد اگر نشست
اسبک نشاط پایگه خاص می کندکاسب رکاب خواهش از طبع خور نشست؟
بر آخر جفای غلامان نیارمدهر مرکبی که خواجه ممدوح برنشست