گنج

شمارهٔ ۵

شعرم چو گشت معجزه و سحر از او بکاستگفتند همگنان تو کلیمی و این عصاست
بر بحر دست خواجه زدم خشک رود شدگفتم بلی نشان عصا این بود عصاست
بار دگر چو بر دل سنگین او زدمنگشاد چشمه ها و نیامد قیاس راست
جوی کفش که بحر عطا بود خشک شدلیک از دلش که سنگ سیه بود نم نخاست