شمارهٔ ۴ - در مدح خواجه مخلص الدین از سرخس به نشابور فرستاد
دل من از فراق خواجه مخلصخداوندا تو میدانی که خسته است
جمالش تا گل از چشمم ببر دستهزاران خار در چشمم نشسته است
ز حسرت خواب از دیده گشادستز غصه آب در حلقم ببسته است
ز رحمتهاش گر یابم نصیبیز زحمتهای ما او نیز رسته است
ز حالم هر که پرسد زود گویمکه از پیش خران عیسی برسته است
بحمدالله که در عهدش درستستهمان دل کز فراق او شکسته است
همای ظل او گسترده باداکه چون خورشید بر عالم خجسته است