گنج

شمارهٔ ۳ - در حق آنکه باوی منازعتی داشت گوید

داناست روزگار از او نیستم خجلکز کان روزگار چو من گوهری نخاست
گفتی بگویم آنچه جزای و سزای تستاز کس مترس و هیچ محابا مکن رواست
هر چه افتدت بگوی که لؤلؤ نهاده امنثری که بد دروغ تر از نظم نیک و راست