گنج

شمارهٔ ۱۰

به من سید حسن زین زمانهز دل تحفه غذای جان فرستد
بدان نظم بدیع و نثر رائقتو گوئی معجزه قرآن فرستد
هزاران گنج گوهر بیش دارددر آن خاطر که تحفه زان فرستد
ندارم بس عجب از بحر فضلشبه من گر عقدی از مرجان فرستد
ولیکن منت بسیار دارمکه می درد مرا درمان فرستد
مر این مشتاق مهجور حزین راشفا زان لفظ در افشان فرستد
شراب از چشمه کوثر رساندنسیم از روضه رضوان فرستد
جواب آن فرستادن که داندمگر زنده شود حسان فرستد
خرد نپسندد از طبع من ار هیچبضاعت زیره زی کرمان فرستد
ازین بی مایه بس باشد که شکرشبه صدر خاصه سلطان فرستد
قوام الدین حسن صدری که دولتمراد دل بدو آسان فرستد
بهر دعوی که دارد از کفایتفلک هر لحظه صد برهان فرستد
گذشته روز گیتی چند باشدخدایش عمر صد چندان فرستد
عزیزی پس بدان سید رساندسلامی کین دل حیران فرستد
چو برخواند بشوید تا نگویدچنان شعری چنین نادان فرستد