گنج

شمارهٔ ۸۱

رخ بپوش از قمر چه می خواهیلب بیار از شکر چه می خواهی
بی دهان در سخن چه می پیچیبی میان از کمر چه می خواهی
جانم آمد بلب چه می گوئیعمرم آمد به سر چه می خواهی
جگر و دل غم فراق تو خوردزین دل و زین جگر چه می خواهی
از سر هجر من که نامش گمیک نفس درگذر چه می خواهی
هر چه خواهد ز تو حسن گوئیاین ندارم دگر چه می خواهی
دل ببر جان فدای مخدوم استبه تو ندهم اگر چه می خواهی
شاه بهرامشه که گفتمش بختمیکشم پیش هر چه می خواهی