شمارهٔ ۸۰
ای باد روح پرور زنهار اگر توانیامشب لطافتی کن آنجا گذر که دانی
در شو چو مهربانی در تیرگی زمانییابی مگر نشانی زان آب زندگانی
ره ره گذر بکویش دم دم نگر برویشخوش خوش مگر زمویش بوئی به من رسانی
او را بگوی کای مه ما را بپرس گه گهبرجانم الله الله رحمت کن ار توانی
چون نزد او رسیدی خاک درش بدیدیآنچه از حَسَن شنیدی شاید که باز رانی
حقا که زرد و زارم وز خود خبر ندارمبی تو همی گذارم عمری چنانکه دانی
لطفی بکن نگارا وزنی بنه وفا راکاین بار باتو ما را کاری فتاد جانی