گنج

شمارهٔ ۸

هین در دهید باده که هنگام بی غمی استزان باده که مشرق خورشید خرمی است
تا روی چون دو پیکر در روی او کشمزیرا که مان چو پروین وقت فراهمی است
آن پسته شکر گر او را چه کوچکی استوآن سنبل زره ور او را چه درهمی است
آن جزع بین که بر کف موسیش ساحریستوان لعل بین که بر لب عیسیش همدمی است
آزادی از غمش سبب طوق بندگی استمحرومی از لبش اثر یار محرمی است
خورشید زرد چهره محرور در غمشآن قرص روشنش چو دخان سایه محتمی است؟
وین ماه زردگونه مرطوب را ز رشکهمچون درم نشان فزونی هم از کمی است
لطف فرشته داری و چالاک سیرتیما دیو مردمیم گر آن حور آدمی است
زان شد حسن لطیف که وقتی بر او بتافترائی که نور مردمک چشم مردمی است