شمارهٔ ۷
دل و جانم بره جانان استگر بدو باز رسم جان آن است
پای در دامن صبر آرم از آنکدست دست ستم هجران است
آن چه من می کشم از فرقت اوچرخ کوشید بسی نتوانست
حال هجران دو یار همدممن چگویم که بنتوان دانست
شاد میباش حسن در غم اوکه هم او درد و هم او درمان است
آه ترسم که به سلطان نرسدکه غمش بر دل من سلطان است
شاه بهرام شه مسعود آنکصورت دولت و نقش جان است