گنج

شمارهٔ ۷۳

خه خه که چو بوالعجب نگارییارب که چه دلفریب یاری
در بزم چو کبک در خرامیدر رزم چو باز در شکاری
در میدان است گوی حسنتوقتست که می کنی سواری
سوگند خوری که بی تو شادمسوگند مخور که استواری
ای روی نکو بسی نمانده استتا هر چه بتر برویم آری
در کار تو من چنین و آنگههر دم گوئی که در چه کاری
ای شمسه نیکوان چه گویمتا خاطر خویش بر گماری
بر من شمر ار نباشدت رنجتا کی دو سه بوسه شماری
نی نی غلطم مرا بحل کنتو بوسه کم بها نداری
با صبر ضعیف و عقل سستمهر دم گوئی بر وی خواری
ای عقل بپای تا چه مرغیوی صبر بیار تا چه داری
گر بی خبری ز من عجب نیستکز خوی خودت خبر نداری