گنج

شمارهٔ ۷۲

خورشید چنان نور ندارد که تو داریناهید چنان سور ندارد که تو داری
با لاله چون جام گل میگون بستانآن نرگس مخمور ندارد که تو داری
مه گرچه دهد نور به انگور ولیکنزان خوشه انگور ندارد که تو داری
مندیش و گهر پاش ز یاقوت که دریاآن لؤلؤ منثور ندارد که تو داری
خوش باش بدان طره و عارض که شب و روزآن عنبر و کافور ندارد که تو داری
هر چند تو دانی زدل من که زمانهآن بنده مأمور ندارد که تو داری
مردم ز غمت زنده کنم باز بیک بارکان معجزه صد صور ندارد که تو داری
جان تو که از بندگی خویشتنم شاهاین گونه همی دور ندارد که تو داری
بهرام شه آن شه که فلک گوید اقبالآن رایت منصور ندارد که تو داری
حقا که توئی سایه حق گرچه به تحقیقمه صد یک آن نور ندارد که تو داری