گنج

شمارهٔ ۷۱

قافیه: ردیسرهبودی۵ بیت
گر دوست غم دوست بخوردی سره بودیور دشمنییی نیز نکردی سره بودی
خاریست مرا در دل و دیده ز فراقشتریاق چنین خاری وردی سره بودی
با درد بود عاشقی مردم اگر همجستی ز کف عشق بدردی سره بودی
زین روح که بی گرد نمی خیزد ازو هیچکز عشق برآوردی گردی سره بودی
دل عشق به جان جست ولیک ار نشدی زانعاجز چو زنی آنگه مردی سره بودی