گنج

شمارهٔ ۷۰

ای سعد فلک بندگی شاه گرفتیوز دیده و جان خدمت درگاه گرفتی
گوئی ز قران قسمت یک یک ز سلاطینصدصد بنهادی و سر از شاه گرفتی
بهرامشه ای شاه که از رایت شبرنگدر کوکبه چون زلف بتان ماه گرفتی
در رزم همه پای بد اندیش بریدیدر بزم همه دست نکو خواه گرفتی
بس فتنه که از فضل خداوند شکستیبس قلعه که المنة لله گرفتی
گویند جهان جمله به یکبار بگیریاز پای بننشینی چون راه گرفتی
آن شیر که در آیینه پیل بر آمدگفت از سر حیرت که مرا آه گرفتی
درخون چو بغلطید بطنز آهوکی گفتکای شیر سبک خیز که روباه گرفتی
در عمر دراز تو فزون بادا ملکتکین ملک نه ز اندیشه کوتاه گرفتی