شمارهٔ ۶۹
رفتی و چون زلف خود در آتشم بگذاشتینام من بر آب چون خط بر سمن بنگاشتی
بیگناهی نانموده رخ ز ما برتافتیبی خطائی نانهاده دل ز ما برداشتی
همچو خورشیدی که باری از در ابر و دمهاز زمینم برگرفتی در هوا بگذاشتی
در بهار حسن تو مانده تنم با جان خشکآب ما از دیده ده چون دانه از دل کاشتی
هر کرا رنگی دهی بنمای سوی مردمیهر کجا جنگی کنی بگذار روی آشتی
خواستی تا بر حسن هر دم کنی بی رحمتیرحمت شاه این روا دارد چه می پنداشتی
شاه بهرام آنکه گردون گفتش ای خورشید رایرایت همت بر اوج مشتری افراشتی
خاک بوده است آن گران سنگی که اکنون زر شده استباد از آن کردیش پندارم که خاک انگاشتی
حاجب پاداشت را گو هیچ دل از خود مبرجود شاهنشاه دارد طاقت پاداشتی