شمارهٔ ۶۸
چو جانم گرامی همی داشتیسرم را به گردون برافراشتی
ز روی بزرگی چه واجب کندبیفکندن آن را که برداشتی
چه کردم نگوئی کزینسان مرامیان جهان خوار بگذاشتی
تو تا کردی از مهر من دل تهیدلم را ز حسرت بینباشتی
بگفتار بد خواه بی سنگ منز من روی یکباره برگاشتی
نبودی به دل آگه از راز مندر و غم همه راست پنداشتی
رخم را بزر آب کردی رقمپس آنگه چو آیینه بنگاشتی
تو تا زادی از مادر پاک تنهمه تخم آزادگی کاشتی
چرا بازگشتی ز آیین خویشچرا بر رخم چشم نگماشتی
نخواهمت هرگز مگر نیکوئیاز آن پس که بد خواهم انگاشتی
مبیناد چشم حسن هیچ روزکه با دشمنانت بود آشتی