شمارهٔ ۶۳
ای غمت اندر دلم آویختهدرد تو با جان من آمیخته
در خم زلفت دل من بیگناهمانده و بر تار موی آویخته
خیز و به نزدیک من آی و ببینکز تو چه فتنه است برانگیخته
عشق ز من ناشده باز آمدهصبر به من نامده بگریخته
نیک بر آمد دلم الحق کزوستبر سر من آتش غم بیخته
خون دل از دیده همی ریختمخون بدان به که بود ریخته