گنج

شمارهٔ ۴۷

ای چهره تو بهار جانموی از تو شکفته بوستانم
نقش تو برسته پیش چشممنام تو بمانده برزبانم
راز تو بگو که با که گویمحال تو بگو که از که دانم
از وصل حقیقتی چو ماندممپسند که همچنان بمانم
دستوری ده وصال خود راتا نفریبد زمان زمانم
بی خواب همی خیال جویمبا این همه هم خوش از جهانم
ای سوز فراق تو یقینموی ساز وصال تو گمانم
دستی که نمی رسد چه یازمتیغی که نمی برد چه رانم
تن خرسند است اینکه گه گهگرد غم از آب می نشانم
تا دلخوشی کند نمانددر معرض خوش دلی روانم
با این همه درد کز تو دیدمآنم که تو دیده همانم
بردیده نشانم از عزیزیآنرا که به تو دهد نشانم