گنج

شمارهٔ ۴۴

مجمر مهر سوخت چون عودمچنبر ماه تافت چون رسنم
هم ز محنت چو کوه شد جانمهم ز کاهش چو کاه گشت تنم
توشه نی که آن دهد قوتمگوشه نی که آن بود سکنم
هرچه آورد روز شد روزیمهر کجا شب رسید شد وطنم
آشنا کردن است رفتارمکوه بر کندنست دم زدنم
دم زند در میان ره صد جایتا ز خاطر به لب رسد سخنم
فتنه روزگار من این استکه در این روزگار پر فتنم