گنج

شمارهٔ ۴۳

قافیه: اربودم۶ بیت
همه شب دوش من بیدار بودمندیم حسرت و تیمار بودم
ز وصل یار دلبر برنخوردمز هجر دوست برخوردار بودم
چو محنت کشتگان اندر تحیربمانده روی در دیوار بودم
همی جان کندم اندر فرقت یارمبر آن ظن که من بیکار بودم
زسودا و ز صفرا و طپیدنبسان مرد نا هشیار بودم
مرا گویند چون بودی چگویممگر بهتر شوم بیمار بودم