شمارهٔ ۴۱
دل در غم عشق یار بستیموز دردسر فراق رستیم
از خانه خویش سخت دوریموز باده رنج نیک مستیم
از بادیه هوا گذشتیمدر زاویه عنا نشستیم
از شست بلات نوش خوردیموز تیر غمت جگر بخستیم
برخاک در تو جان فشاندیممعلومت شد که باد دستیم
یکراه تو سنگسارمان کنچون میدانی که بت پرستیم
روزی که غم تومان نجویدبازش طلبیم و کس فرستیم
بر مرگ زنیم خویشتن راتا نیست شویم از اینکه هستیم