شمارهٔ ۴
یارب در آن کلاله چرا عقل گمره استکان صد هزار حلقه شب رنگ بر مه است
هم در کنار سایه شمشاد اوست باغهم بر کران چشمه خورشید او چه است
نقش بهشت چیست از آن باغ یک گل استآب حیات چیست از آن چاه یک زه است
امید را ز دامن آن سرو جویبارگر صد هزار دست بود جمله کوته است
هست آن چنان کشیده سرزلف او که صبحهرگه که دم زند خجلی گویدش که است
دوش ار زباد سر دم لب خنده زد چمنچهره گشای غنچه نسیم سحرگه است
چشم حسن چه داند قدر خیال اوآیینه خود ز صورت خوبان چه آگه است
او گر ز کرده باز نگردد مگر دکواندیک باز گردد به عدل شهنشه است
بهرامشه که یک نظر از شمع رای اوچون تیغ آفتاب به صد سو موجه است
شاهی خجسته صورت و فرخنده مرتبتکز خاک بارگاهش برآسمان ره است